شاپرک مسافر
... آری کس مرا/ از ساحل سپیده شبها صدا نزد ...
به نسیمی همه ی راه به هم می ریزد کی دل سنگ تو را آه به هم می ریزد؟ سنگ در برکه می اندازم و می پندارم باهمین سنگ زدن ماه به هم می ریزد عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است دل به یک لحظه ی کوتاه به هم می ریزد آه...یک روز همین آه تو را می گیرد گاه یک کوه به یک کاه به هم می ریزد شاعر:فاضل نظری در حسرت یک لحظه حضورت ماندیم دیریست که در نقطه ی پایان با خود در اوج تمنای عبورت ماندیم بر دل غمگین این تنها ببار آه دلتنگم از این دنیا عجیب باز هم با روضه ی زهرا ببار این زمان دلپاره ها در تاب و تب باز هم با قصه ی لالا ببار در میان کربلا آتش به پاست آه ای باران نرو زین جا، ببار آی باران ظهر عاشوراست این مقتل دردانه ی زهراست این آی باران این همان دشت بلاست سرزمین عاشقان کربلاست همه از خوان وسیع کرمت می گویند ولی انگار هنوزم که هنوز است فقط همه از طبع مسیحای دمت می گویند شاعری نیست که از درد نگاهت گوید!؟! گر چه از غربت چشمان ترت می گویند بس معماست چرا عشق تو شاعر ساز است دمی از بوته ی یاس حرمت می گویند هیچ کس غربت تنهای تو را درک نکرد همه از عشق پر از تاب و تَبَت می گویند و چه زیباست که در یک سحر بارانی بشنوم که از ظهور پسرت می گویند غم دلم شده دریا و عشقتان چه کم است تمام هستی من با نگاهتان جان داد و باز لحن صدایم به رنگ یک قسم است سلوک آبی هفت آسمان به رنگ دعاست کسی هنوز ندیده که قامت تو خم است کسی همیشه برای شما دعا می خواند تداعی گل نرگس براش دم به دم است شبی، و کوچه هم از قصه ی شما،می گفت: خستگی از حد خود بیرون شده این غزل خنده نشان از گریه هاست باز دل از داغ غربت خون شده هآی ای نفس دنی خاموش باش چهره از شرم خدا گلگون شده این دل رسوای ما را بنگرید! بهر هر لیلا دلی، مجنون شده بارها از پشت خنجر خورده ایم اشک چشمان بارها کارون شده ظلم یار است و اجَل انگور نیست نردبان وصل ما مامون شده!؟! تعجیل کن مسافر!اینجا فضا غمین است بر قلب های عاشق صد داغ آتشین است تعجیل کن مسافر! شعبان به نیمه آمد روز تولد توست، این جشن، جشنِ دین است و ناگهان تو آمدی وقلب شب دریده شد سکوت پر ستاره ای به روی شب کشیده شد و ناگهان خدا نوشت وآسمان رمیده شد و ناگهان صدای تو ز بیکران شنیده شد تو آمدی و پیله ها ز جان ما بریده شد سکوت شب شکست وباز وز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش پ.ن: نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم این چنین بی دست و پا خود را شاعر:.........؟؟؟ این هم شعری است به یادگار مانده از دوران کودکی... زمانی که علاقه مرا به نوشتن وا می داشت حتی بدون اطلاعی از قالب ها و... دیگر هیچ...؟ خداوندا دل مو بی قراره نمی دونم چرا آروم نداره نمی دونم چرا چشم انتظاره به هر گوشه کنه هر دم نظاره گلم پرپر شد اما او نیومد بهارم سر شد اما او نیومد صبوری همه عالم سر اومد ولی افسوس، خوابش هم نیومد خداونداچرامو بی قرارم؟ تو می دونی چرا آروم ندارم؟ نمی دونم امام مو کجایه چه وقت این غیبت کبری سرآیه خداوندا دلم چشم انتظاره که روزی مهدی از غیبت درآیه
| Design By : Night Skin |


